عز الدوله - ملكونوف

65

سفرنامه ايران و روسيه ( فارسى )

سوار شده از كوچه‌هاى پر خاك عبور كرده ، در اطاقى كه كلاه و عصاى پتر كبير را گذاشته بودند ، رفتم كلاه نمدى لب برگشته ، عصاى كلفتى بلند از چوب گيلاس در روى ميز بود ، منسوب به پتر كبير است كه خودش به شهر سراطين داده از آنجا سرازير به كنار رودخانه ولگا رسيده ، به كشتى سزرومامريا داخل شديم . حاكم ساراتف موسيو زوبف و نايب مشاراليه تا به شهر سرتيا در كشتى ما بودند . به نايب جناب موسيو زوبف ژان‌تيوم و لاشامير نشان درجه سيم شير و خورشيد داده شد . در كنار شهر سرتيا با زوبف دست داده خداحافظى « 51 » كرديم . اهل اين شهر از مهاجرين آلمان هستند . و خردل زياد عمل مىآورند . عصر در بالاى كشتى به تماشاى رودخانه و اطراف مشغول بوديم . با تفنگ يك غاز كه روى هوا مىپريد شكار كردم . شب مهتاب بود . حركت كشتى در روى آب بسيار باصفا است . جمعه نهم شعبان و سيم ژون ماه : بعضى كاغذها به تهران و همدان نوشتم كه روز پست در انزلى معطل نباشيم . به كولونل كلاديشف ادكام اعليحضرت امپراطور كه در اين مدت مشغول زحمت بود از جانب اعليحضرت همايون شاهنشاهى نشان و حمايل درجه اول شير و خورشيد ايران و بعضى تعارفات دادم . به موسيو پخىلىتف نشان درجه دوم و يك تعارفات ديگر داده شد . موسيو زين‌كف كه متحمل زحمت و مستحفظ بارها بود ، نشان درجه سيم داده شد . و به كپتان كشتى نشان درجه چهارم . به عملجات كشتى انعام داده شد . در ساعت ده به لنگرگاه هشتر خان رسيديم . نايب الحكومه و اعيان شهر و ميرزا عباسخان قونسول دولت ايران و تجار ايرانى و جمعيت شهرى آمده بودند . من [ به ] شهر نرفتم ، ميرزا تقى خان را براى بعضى كارها به شهر فرستادم . قريب هفت ساعت در لنگرگاه توقف شد . پنج ساعت بعد از ظهر كشتى رو به دريا حركت كرد . در ساعت ده و نيم به كشتى سرزويچ الكسندر رسيديم . . . . « 52 »

--> ( 51 ) - متن : خداحافظ ( 52 ) - متن ، يك كلمه خوانده نشد